برای اخرين بار صدات ميکنم ...
زمانی من تنها بودم و تو تنها بودی...اکنون نیز من تنهایم و تو نیز تنهایی...پس چه تغییری اتفاق افتاده است؟
با چشاي بي تفاوت روبروي من ميشنی
ميگي هرچي بود تموم شد نميخو اي منو ببيني
روزاي خوبمون انگار همه از ياد تو رفته
روبروت گريه نکردم نميدوني که چه سخته
تو که جاي من نبودي وقتي خنده هاتو ديدم
وقتي اخرين کلامو از صداي تو شنيدم
نه تو اوني که ميگفتي،نه برات فرشته سازم
فکرشم نکرده بودم اينجوري به تو مي بازم

تا کی میخوای ردم کنی ...پیش همه بدم کنی
میخوای که از عشق خودت...رسوایی عایدم کنی
حالم خرابو داغونه ...بی مهریات فراوونه
اگه منو نخوای دیگه ... نفس برام نمیمونه
گریه هامو نمیبینی...غصه هامو نمیدونی
فریاد قلب زخمیمو ...از تو چشام نمیخونی
فرقی برات نمیکنه ... که من بمونم یا برم
حتی دلت نمیسوزه ...که پیشه چشمات بمیرم
اینقده دل شکسته ام ....از این زمونه خسته ام
تو از پیشم رفتی و من ....هنوز به پات نشسته ام
آري ... گاهي اوقات عاشق ميشويم
و طوري عشق ميورزيم که گويا معشوق پارهاي از تنمان شده و هر لحظه او را به خود نزديکتر ميبينيم به طوري که همه آينده خود را در وجود او خلاصه کرده و حتي گاهي اوقات زندگي بدون او را بدتر از جهنم ميبينيم و گاهي اوقات دلمان آنقدر برايش تنگ ميشود که ميخواهيم او را از روياهايمان بيرون کشيده و در دنياي واقعي در آغوش گرفته و به اندازه تمام عمر گريه کنيم....




















